تبليغاتX
جوجو و دوستان
پنجشنبه دوم شهریور 1385 ساعت 22:9

 

من اومدم،اومدم باز بنویسم.دلم برای همتون تنگ شده بود....روزام پر از اتفاق بود،اتفاقای شیرین و تلخ. آشناییم با یه پسر و بدبختانه دوست داشتن و این حرفا....نمیدونم چرااا همیشه اینجوری باید بشه؟چرا همیشه دوست داشتن یه طرفس؟چرا تا بهش گفتم دوست دارم ازم سرد شد؟الان رابطمون خیلی خرابه...فکر کنم تقصیره من بود خیلی خردش کردم به خاطره اینکه باهام بیرون نیومد همه چیز بهش گفتم...خوب الان پشیمونم.اما احساس میکنم که دیگه همه چیز تموم شدس.خوب منم خیلی حساس شدم...چون دوسش دارم.هر کاری می کنه برام مهمه...تا میگه نمیتونم بیام احساس می کنم دوسم ندارم نمیدونم این حس مسخره همیشه باهامه...خیلی فکر میکنم،شاید لازمه با کس دیگه ای هم دوست شم.شاید بتونم از وابستگیم بهش کم کنم...نمیدونم،می خوام حفظش کنم اما نمیتونم....کمکم کنید نمیخوام این دوستیم به این زودیااااااا تموم شه...نمیخواااااام... 

رااااستی اینم بگم که داداشیمم عقد کردو دیگه رفت قاطیه خروسااا...از اینکه داره میره خوشحالم اما خوب تا حدودی ناراحتم،خوب داداشیم بود...سخته ببینم دیگه یه من همون محبت کوچیکم نمیکنه...اما داداشی گلم امیدواره همیشه شاد باشی...

يك روز در خزان بی پايان بود، در تكرار روزهای بی احساس و در جستجوی بهانه‌ای برای گريز چشمان او بود كه مرا از قاب خاك برون برد، در آن هنگام غرورم را گم كردم و نياز را يافتم، با گفتن راز دل وارد دريايی بی‌كران شدم و حال با قلبی لبريز از زمزمه عشق سرگردان در سفر چشمهای اويم و با تمام وجود می‌خوانم...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 ساعت 21:22

 خیلی وقته که ننوشتم،دلم برای اینجاااااااا خیلی تنگ شده بود.اما نمیدونم چرا اصلا حوصله نوشتن نداشتم.شاید چون زندگیم به یه حالت خوبی برگشته...شاید چون نه با داداشیم بحثم میشه و نه با بابا و نه دیگه به پروین فکر میکنم،اما الان که ناراحتم به خاطره جسیکاس... جسی من و دزدین،بابایینا بهم نگفته بودن.تا اینکه دو روز پیش دوسته بابام زنگ زد،ازش پرسیدم جسیکا چطوره؟بهم گفت مگه نمیدونی دزدیدنش....گفتم شوخی نکن...اون شوخی نمیکرد جسی من و دزدیده بودن..دو روزه دارم گریه می کنم.اون تنها یه سگ نبود،شاید اندازه یه آدم می فهمید..حتی احساسات رو هم میفهمید،وقتی گریه می کردم،فقط نگام می کردم...هر وقتم که شاد بودم،کاملا می فهمید...اما الان دیگه جسیم نیست،نمیدونم الان داره چی کار میکنه..یعنی الان کجا داره زندگی می کنه؟پیش چه آدمی؟؟؟یعنی اذیتش می کنن؟؟از اون ورم دیروز مهتا زنگ زده که جوجو ریاضی تو افتادی،وااااااااااااای فکر این که یه بار دیگه ریاضی بخونم دیوونم می کنه،فردا میرم دانشگاه تا شاید پاسم کنه،شما هم دعا کنید این استاده با من لج نکنه...اما خدااااااا رو شکر می کنم که آرامش سراغه منم اومده،چون احساس میکنم که از زندگی راضیم،امیدوارم ادامه پیدا کنه...خدایا ممنونتم.....این شعر و قبلا هم نوشتم....

در یا صبو رو سنگین

می خواند ومی نوشت                 

من خواب نیستم

خاموش اگر نشستم

مرداب نیستم

روزی که به خروشم وزنجیر بگسلم   

روشن شود که آتشم و آب نیستم .....

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385 ساعت 15:46
امروز می خوام مثل بچه ای باشم که تازه به دنیا اومده....آخه امروز تولدمه...به قول بابامم امروز جوجو لوسه لوسه..

امیدوارم پروین هم زنگ بزنه...یعنی تولدم و یادشه؟؟؟؟؟؟

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385 ساعت 21:10

سلام به دوستای گلم،راستش و بخواین خودمم نمیدونم چرا آپ نمی کردم،اما خوب من حالم خیلی خوبه... این یه مدتی که نبودم اتفاق زیادی نیوفتاده،فقط هفته پیش تولد بهی جونم بود،من و الفیم رفتیم.خیلی خوش گذشت جوجوتون همش می رقصید... الان یه مدت که خیلی داره بهم خوش می گذره،خدا کنه که تموم نشه این روزاااااااالبته به جز دیروز که حالم خیلی بد شد ولی خوب نمردم....وااااااااااااااای فردا هم تولد الفی جونم...خانمی خودم تولدت مبارک...

آنگاه که،

دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته می شود،

در انتظار پایان شادیهایت نباش،

و بدان که هیچ دری به روی

تو بسته نخواهد شد،

زیرا در این قصه...

خداوند،فرشته مهربان توست!!!

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 9:57
جوجو می خوام برم،وقتی بچه هام و نوه هام من و نمیخوان مجبورم برم...مجبورم همه رو ترک کنم.خسته شدم انقدر به خاطرشون الکی حرص خوردم،جای من نیستی.من هشت بچه دارم ولی از غریبه هم براشون غریبه ترم،تو هم بعده شش ماه اومدی پیشم که وجدانت راحت باشه،مگر نه تو هم نمی اومدی،آره عزیزم راست میگفت،من خودم شش ماه بهش سر نزدم،حق داره این فکرو بکنه...بهم میگفت امروز همه نوه هام اومدم پیشم،خواسته خدا بوده چون هیچ کدومشون نمیدونستن که من دارم میرم...اگه پدربزرگت بود اوضاع خیلی بهتر بود،ولی الان من تنهام،فقط از خدا می خوام که منم ببره.نتونستم جلو اشکام و بگیرم،باهم گریه می کردیم،از خودم و از همه بدم اومد که ما آدما چرا باید کاری کنیم که کسی از زندگی ناامید شه....چرا باید بچه های آدم با آدم از غریبه هم غریبه تر باشن،چراااااااااااا باید کسانی مثل من باشن که به خاطره  وجدانشون برن پیش عزیزشون...تف به من و همه بچه هات...لعنت به ما که زحمتای تو رو فراموش کردیم...عزیزم میدونم خیلی دیره،اما من و ببخش...خواهش می کنم...می خوام گریه کنم،می خوام به همه بگم که من چقدر پستم،آره منی که دم از احساسات میزدم،خودم باعث شدم که عزیزم آرزوی مرگ کنه.حالم از خودم بهم میخوره...
نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 ساعت 16:22

روز در جایگاهی آرام در قبر ذخیره می شود و گاه به گاه روی زمین گردش می کند،شب در سفری زیر زمینی است.مرده همراه با خورشید عالم دیگر،پارو خواهد کشید،و در معبری در مزرع اوزیریس وقتی سحر پرتو می افکند،توقف خواهد کرد و خورشید به دنیای ما پس داده می شود.آنگاه روح مسافر،به سرعت به سوی قبرش باز می گردد،تا سایه و خنکا رو بازیابد...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 ساعت 15:36
سه شنبه بعد شش ماه رفتم خالم و دیدم،دیگه اون خاله ای که می شناختم نبود،عصبی بود...وقتی درو برام باز کرد داشت اشکاش و پاک میکرد،گفتم خاله چی شده؟بهم میگه جوجو آخه چرا واقعا چراااااااااااا یکی مثل من باید عاشق بچه باشه و بچه نداشته باشه یکی مثل مامان تو و اون خالت بچه داشته باشن و نفهمن که چه نعمتی...گفتم خاله مگه چی شده...وفتی تعریف کرد باورم نمیشد،(من یه دختر خاله دارم که پنج سالشه،اونم مثل من بدبخته،مامان و باباش تازگیا از هم جدا  شدن)...خالم گفت جوجو وقتی زنگ زدم فقط صدای گریه این بچه رو میشنیدم،از اول می گفت خاله من تنهام،می ترسم....گریم گرفت،آخه خدای من کی بچه پنج ساله رو خونه تنها میذاره،که بچه از ترسش نخواد تلفن و قطع کنه تا داداشش بیاد.آخه بی انصافی تا چقدر،دارم خل میشم.اعصابم خورده،آخه شما که شعوره بچه رو ندارین برای چی بچه دار میشین.این خاله منم که تازه فهمیده جوونی چیه،زنیکه سی و پنج سالشه،تازه یادش افتاده که باید جوونی کنه...خالم میگه هر هفته خانم مهمونیه...این بچه ها معلوم نیست غذا چی میخورن،چی می پوشن.بهم گفت جوجو ناراحت نشیا،اما همه اینا تقصیره پروین،هر هفته زنگ میزنه به فریبا،که به فکر خودت باشه،عشق و حال کن.داشتم خل میشدم،جالب تر از همه این که پروین خانم ننه بنده تازگی برگشته به خالم گفته:ببین من بچه هام و ول کردن خودشون بزرگ شدن تو هم نگران نباش بزرگ میشن...یکی نیست به این خانم بگه اگه ما بزرگ شدیم،با بدبختی بزرگ شدیم.هیچ وقت یادم نمیره تمام شبایی که بالای سر داداشم بیدار بودم و زار زار گریه میکردم که خدایا داداشیم خوب شه...چه توهینایی سر اینکه ننه نداشتیم میشنیدیم،آره ما بزرگ شدیم اما پروین خانم این جوری بزرگ شدیم که سراسر وجودمون پر از نفرت به زندگی،پر از عقده ایم...آره ما خیلی خوب بزرگ شدیم،خاله خانم تو هم این کارو بکن،چرا فقط خالم.تمام شما آدمایی که هیچی حالیتون نمیشه،شما آشغالا که از بچه فقط پس انداختنش و بلدین.ای زن تف به روت بیاد،زندگی ما رو به باد دادی بس نبود  حال نوبت این طفل معصوماس...نمیدونم این کی می خوام آدم شه...زنیکه رفته اون ور دنیا بازم به کاره همه کار داره،آخه به توچه که این جوون بوده حال نکرده،آخه به توچه که چه غلطی میکنه...اعصابم خورده،خودم زنگ زدم به آرزو کلی قربون صدقش رفتم بهشم قول دادم که میام میبرمش بیرون،همش گریه میکرد.،بچه پنج ساله از الان باید شاهد گوه کاریای ننش باشه،مثل من،یادم نمیره که ننم من و خواب می کرد بعد می رفت به گوه کاریش می رسید،آخه چرااااا همش  باید یه جوجو دوم متولد بشه...خدا از دستت ناراحتم برای چی میذاری بچه هایی مثل من،آرزو و مریم به دنیا بیان.آخه هدفت چیه...هان،واقعا هدفت چیه...چند میلیون بچه دیگه باید زندگیشون اینجوری باشه که تو دیگه نذاری بیان به این دنیا،که پر از آشغال و کثافته...چند تا دیگه بگو دیگه چندتاااااااااااااااا
نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:35

دلم میسوزه،برای بو.برای خواهریش،نمیدونم چرا عمه قبول کرد،چرا انقدر احمقانه عمل کرد.وقتی دیروز بو بهم گفت،فقط نگاش کردم،آره اون حرومزاده اومده خواهره بو رو گرفته،دلم برای بو میسوزه که دیگه باید اون و به عنوان شوهر خواهرش تحمل کنه.نمیدونم چرا خدا اینجوری خواسته،اون که میدونه این چه کثافتی،پس چرا گذاشت وارد خونوادمون بشه...خدایا آخه چرا گذاشتی؟دارم خل میشم...اعصابم خرده.خواهربو می گفت تغییر کرده اما مگه حیوون قابل تغییره....

سكوت آب
مي تواند
خشكي باشد وفرياد عطش،
سكوت گندم
مي تواند
گرسنگي باشد وغريو پيروزمندانه ی قحط،
همچنان كه سكوت آفتاب
ظلمات است
اما سكوت آدمي فقدان جهان و خداست،
غريو را
تصويركن !

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 11:41
خیلی وقته که ننوشتم...آخه اصلا حوصله ندارم،اگر این مهمونی پنج شنبه هم که نبود دیگه دپ دپ بودم.خیلی خوش گذشت،با آدمای جدیدی آشنا شدم،همشون به دلم نشست...اما یا دیدن چند نفرشون دلم گرفت.امیر حسین از بچه های دانشگاست دو سه ماهی بود ندیده بودمش،وااااای خدای من وقتی دیدمش تعجب کردم،مریض یود...همش می لرزید،خیلی لاغر شده بود...وقتی باهاش صحبت میکردم اصلا نمیتونست جواب بده...همش بهم می گفت جوجو پیش من نشین یاد دوست دخترم میوفتم،همیشه بهم میگفت که شبیشم،گفتم چرا؟؟؟؟گفت آخه ترکم کرد...واااای خدایا امیر عاشقش بود تو این مریضی،دختره ترکش کرد...خیلی ناراحت شدم،از پیشش رفتم،تا حضورم ناراحتش نکنه...خلاصه به من که خیلی خوش گذشت،من که از اول اون وسط می رقصیدم،یه پایه هم پیدا کرده بودم دیگه نمیتونستم بشینم...بو خیلی بهم سفارش کرد که دلقک بازی در نیارم اما نتونستم،همش میخندیدیم...شبشم زنگ زدم به بابا که بابا،زهرا(یه موجود خیالی) دیر تر میاد منم مجبورم با اون بیام،بعدش گفتم بابا شب بمونم اینجااا...گفتش:مطمئنی همه دخترن؟؟؟آره بابا هممه دخترن،اصلا مگه پسر باشه من میمونم...گفت باشه.خلاصه تا ساعت هفت صبحم بیدار بودیم،همش میخندیدیدم(آخه من و دوستام الکی خوشیم)...شب که میخواستن همه برن،یکی از پسرا صدام زد،بهم گفت که داداشم ازت خوشش اومده و این شمارش...منم ازش خوشم اومده بود...اما وقتی فهمیدم ازم چهار ماه کوچکتره...خیلی ناراحت شدم،الان باهاش حرف میزنم،اما نمیدونم چی کار کنم...
نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 ساعت 21:12

دیشب به بابا گفتم کی با پروین صحبت کردی؟گفت:یادم نیست،گفتم میتونیم الان بهش زنگ بزنیم،گفت:دلت براش تنگ شده؟گفتم آره یعنی نمیدونم شاید تنگ شده.بابا گفت:اونم خیلی سراغ تو میگیره،به من گفته که جوجو دیگه دوسم نداره با من صحبت نمی کنه،من دلم خیلی براش تنگ شده اما مثل اینکه اون اصلا من و دوست نداره،به بابا گفتم فکرش تا حدودی درسته،ولی الان نمیدونم چی شده که دلم براش تنگ شده...دیشب با پروین بعد شش ماه صحبت کردم،دلم خیلی براش تنگ شده بود وقتی با هم صحبت میکردیم اون گریه میکرد و میگفت جوجوی من دلم برات تنگ شده...تو رو خدا تابستون بیا پیشم،میگفت با اینکه خالت اینجاس،ولی تنهایی آزارم میده،گفتش خانم حنای من دلم برات یه ذره شده،وقتی گفت خانم حنا گریم گرفت،یعنی هنوز یادش بود که برام خانم حنا رو میخوند،بعدش همدیگرو بغل می کردیم زار زار گریه می کردیم...خانم حنام من تابستون منتظرتم...حتما بیا پیشم...خیلی سعی کردم بهش بگم باشه پروین جون،ولی نتونستم.گفتم باشه مامان میام پیشت...با داداشیمم حرف زدم،همش با اون زبون شیرینش میگفت آبلا(خواهر)بیا...پس کی دانشگات تموم میشه...تلفن و دادم به بابا،اومدم تو اتاقم نشستم فکر کردم،که حتما تابستون برم پیشش،اما میترسم از اینکه دوباره اون اتفاق بیوفته،میترسم دوباره بهم بگه به من نگو مامان...وای خدا چی کار کنم...

هميشه وقتی تنها و ناميد وملول تنت.روانت، از دست اين و آن خسته است.هميشه وقتی رخسار اين جهان تاريك است. هميشه وقتی در های آسمان بسته اس.هميشه گوشه گرمی به نام دل با توست،كه صادقانه تر از هركه با تو پيوسته است.به دل پناه ببر! آخرين پناهت اوست تو را چنان كه تمنای توست دوست دارد...

 

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 ساعت 19:18
خوب یه چند وقتی که میخوام اسم وبلاگم و عوض کنم،البته از همون اول که شروع کردم به نوشتن...چون اسم جالبی نداره،اما هر چی فکر میکنم چیزی به ذهنم نمیرسه...خوشحال میشم که نظراتتون و بگین...در ضمن اگه با جوجو همراه باشه که خیلی بهتره...
نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 ساعت 17:25
جمعه رفته بودیم کوه،با افراد تازه ای آشنا شدم،با آدمایی که از نظر اطلاعات پر بودند و یا آدمایی که خیلی مهربون بودند،راستش و بخواین من آدم مهربون زیاد دیدم،اما بعد چند برخورد طرف نشون میده که مهربونه،ولی اینا در همون برخورد اول خیلی صمیمی و مهربون بودند،خیلی وقت بود با همچین آدمایی برخورد نداشتم...خیلی خوش گذشت جمعه...اما یه قسمتیش خیلی بد بود...به سالازار گفتم که خیلی خوبه پام پیچ نخورده...دو دقیقه نگذشت که یه دفعه جیغ زدم،آره پام ییچ خورده بود...مثل بچه ها گریه میکردم...همه دورم جمع شده بودن،سالازارو گرفته بودم و گریه می کردم(م) کفشمو  باز کرد...خیلی سعی میکرد من بخندم و من گریه میکردم...با بدبختی تمام اومدم پایین و رفتیم سوار ماشین شدیم...تو ماشین که کفشم و در آووردم...خیلی ناراحت شدم،پام ورم کرده بود،نمیتونستم بزارم رو زمین...تو کرج از ماشین که پیاده شدیم،کنار یه ماشین پلیس وایسادیم تا عمم بیاد دنبالم...بو رفت به سربازه گفت من میتونم برم بشینم تو ماشین،سربازه هم یه نگاه به من کرد گفت بره پشت بشینه(البته قبلش قرار بود برم جلو بشینم)من رفتم نشستم هر کی رد میشد فکر میکرد من و گرفتن،منم مسخره بازی زیر چشام و پاک میکردم،یه خانومه می خواست بره با سربازه صحبت کنه من و ولم کنن،از اون طرف دخترا که من ومیدیدن،سریع سرو وضعشون و تمییز میکردن،من و بو هم فقط میخندیدیم....یه دفعه یه ماشین اومد پر سرباز،همشون پیاده شدن رفتن تو پارک...وای تو ماشین که بودم همش بیسیم میزدن،که مانتو کوتاها و شلوارای کوتاه و روسری های کوتاه و...کسانی که به این شکل هستندو باهاشون برخورد کنین.یه نگاه به خودم کردم،دیدم مانتوم کوتاهه،شلوارمم کوتاهه،خیلی ترسیده بودم...بعد دیدم سربازه اومد بهمون گفت:خانوم ببخشید من بهم ماموریت خورد باید برم،ما هم کلی تشکر کردیم...اما یه درجه داره مسن بود،همش بهم نگاه میکرد،یه نگاه به تیپم و یه نگاهم به قیافم...به بو گفتم الان میاد به من گیر میده و من ومیبره...اما خدارو شکر عمم اومدو ما رفتیم...میترسم،معلوم نیست چه بلایی میخواد سر این مملکت و جووناش بیاد،با طرح عفافی که دادن به مجلس و صد درصد هم تایید میشه،دیگه اصلا نمیشه رفت تو خیابونا،و همیشه ترو خشک با هم میسوزن....

شنبه شبم که اومدم خونه،دیدم یه عالمه برام ظرف گذاشتن که بشورم،خیلی عصبی شدم...به بابام گفتم گذاشتین من بشورم،گفت:پس کی بشوره...گفتم برو کلفت بگیر بشوره...گرفت خوابید،امروز رفتم بشورم،اصلا نتونستم پام خیلی درد میکرد،گذاشتم درد پام که کمتر شد بشورم...اما مامان زود اومدو خونه رو که دید قاطی کرد،رفت به بابا زنگ زد که این چه وضعیه...بابامم هم با کمال پررویی گفت همینه که هست...ما نمیشوریم یا تو باید بشوری یا جوجو...خلاصه فکر کنم امشبم یه دعوای مفصل داریم...ار الان استرس دارم...نمیدونم چرا انقدر قاطی پاطی  نوشتم...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 ساعت 12:1
 امروز نه می خوام از بابام بگم و نه از پروین و نه از داداشام و نه از زندگی...امروز می خوام درباره دخترم بگم،درباره گلم،گلی که بهش آب دادم،کود دادم تا بزرگ شه و الان باید شاهد پزمرده شدنش باشم،گل من 8 سالشه،از وقتی غنچه بود پیش من بود یا من پیشش بود این گل من بود که بدون من نمی خوابید،وقتی بچه بود تازه می خواست صحبت کنه برگشت رو به من کردو گفت مامان،با اینکه مامانش نبودم اما یه حسی در درونم زنده شد،آره من با اون سن کمم احساس مادری بهم دست داد،ما همدیگرو دیوانه وار دوست شدیم،روزی که شنیدم گلم دندون داره در میاره،رفتم پیشش تا صبح بیدار می موندم بغلش می کردم که درد دندون اذیتش نکنه...گل من کم کم سه سالش شده بود و یه دفعه دیدم گلم داره مثل خودم میشم،اونم از سه سالگی طعم بچه طلاق و چشید و شد یه جوجوی دوم،روزی که باباش رفتم خودش و انداخت بغلم و تا صبح جفتمون گریه می کردیم،اون از رفتن باباش و من از اینکه از الان باید شاهد پزمرده شدن گلم باشم...مامانش ازدواج کرد و رفتن کرج و گل من و ازم جدا کردم،اوایل هر وقت می رفت یا میومد،یا من با گریه یا اون از هم جدا میشدیم،اما کم کم من گرفتاریای خودم و داشتم و اون بازی های خودش...اون با برادراش پیش مامانی زندگی می کردند نه مامانشون قبولشون می کرد و نه پدرشون،وقتی از باباش میگیم یه کینه داره با اون سن کمش همه چیز و می فهمه....چند روز پیش رفتیم خونه مامانی...گلمم بود بغلش کردم کلی صحبت کردیم...دیدم ناراحته،ازش پرسیدم و گفت:من کسی رو دوست دارم ولی اون من و دوست نداره...وای خدای من چی میشنوم،گل نازه من عاشق شده،آخه یه بچه که همش هشت سالشه چی جوری می تونه عاشق بشه...گریه می کرد،می گفت اون من و دوست نداره،وقتی با بو ازش سوال می کردیم که برای چی میخوای باهاش دوست شی؟می گفت:آخه می خوام از این زندگی راحت بشم...وای داشتم دیوونه می شدم...نمیدونستم چی بگم..اما چرا واقعا چرا یه دختر باید تو این سن به این موضوع فکر کنه؟چرا باید متوجه این شه که دیگه زندگی کردن براش سخته؟اگه مامان و باباش فکر می کردند بعد بچه دار میشدند،اگر می دونستند مشکل دارند اصلا بچه دار نمیشدند،الان گل من زندگیش این نبود یا حداقل اصلا تو این دنیا نبود...خیلی براش ناراحتم و از آیندش میترسم...به بابا میگم بابا اگه مامانی بره تکلیف این بچه ها چی میشه،بابام میگه میرن پیش باباشون...اما اگه گلم بره پیش باباش من دیگه نمیتونم ببینمش...نه نمیخوام برای همیشه ازم جداشه..برادراش،پسرن میتونن راحت تر زندگی کنن،اما گل من نه محبت مادر واقعی دیده نه پدر...چی جوری میتونه با زندگی کنار بیاد،به بابا گفتم من اون و میارم پیش خودم،بابام هیچی نگفت،اما میدونم که موافق نیست...من کاری به بابام ندارم یا من و با دخترم می خواد و یا....
نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیست و ششم فروردین 1385 ساعت 21:54
از دیشب تا الان هنوز تو شوکم،با کسی صحبت کردم که اصلا فکرش و نمیکردم،بعد از مدتها دیشب خیلی خوشحال شدم...ساعت 11 بود دیدم بهم پی ام داد،دیدم نوشته میدونم خیلی پستم...باورم نمیشد من اون و پاکش کرده بودم،چند بار ای دی رو دیدم،وای خدای من خودش بود...آره اون سعید بود،نمیدونم فقط زول زده بودم به مانیتور...باهم چت می کردیم،همش می گفت جوجو من و ببخش،بخدا نمی خواستم این کارو بکنم اما دیدم نبودنم برات راحت تره،می گفت تو نمیدونی من تو این یه سال چی کشیدم،بهش گفتم کاش خبر می دادی این جوری نمیرفتی بعد یه سال بیای...وقتی شنیدم باورم نشد،می گفت تو تابستون بیمارستان بودم،دکترا گفتن بهم که سرطان خون دارم از اون موقع گفتم که از زندگیت برم،چون برات فایده ای نداشتم...فقط گریه میکردم...می گفت بعد شش ماه گفتن که سالمی...اما امکان داره که مبتلا شی...میخواستم زودتر از اینا بیام اما نتونستم تا اینکه امشب دیدمت،من و ببخش...وای خدای من سعیدم مریض بوده و من چه فکرایی که دربارش نکردم...(برای سعیدم دعا کنید) دیشب همش میگفت جوجو من پستم من و ببخش...من فقط گریه می کردم و این اشک خوشحالی بود از اینکه دوباره برگشته...رابطم باهاش مثل دو دوست بود اما خیلی صمیمی...امروز بهش زنگ زدم فقط می خواستم صداش و بشنوم،وای خدای من چقدر بزرگ شده بود...صداش همون گرمی و داشت...حرف می زد و من گوش میدادم...گفت من پونزدهم میام...می خوام حتما ببینمت،گفتم باشه و تموم شد...اما امروز خیلی خوشحالم...خدایا شکرت،شکر نه بابته برگردوندن سعید...شکر از اینکه بندت و رها نکردی....خدایا من عاشقانه تو را دوست دارم و می پرستم...
نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 ساعت 0:8

خیلی وقته که می خوام بنویسم، اما نمیدونم چرا نمیتونستم،نمیخواستم بیام دوباره از غمام بگم اما نتونستم دیدم خیلی پرم خیلی..،حوصله هیچ کاری و نداشتم،خستم خیلی خستم از آدما از زندگی،دوباره همون جوری شدم،دیگه چیزی برام اهمیت نداره حتی بابام آره حتی بابام،احساس بدی دارم یه احساس تنهایی،احساسی که اومده تو وجودم،احساسی که باهاش می خوابم،می خورم ...زندگی می کنم،چرا آدما همه پست شدن؟چرا؟هیچ چیزی معنی واقعی نداره؟چرا تا بهش میگی دوست دارم فکر می کنه خبری؟؟چرا بهش این اجازه رو میدی که همه کار باهات بکنه؟؟آره خسته شدم از هر چی مرده بدم میاد حتی از بابام،با اینکه زندگیمه،اما دیگه اونم شده مثل همه،سر یه سفر باهاش  دعوام شد میگه بیاین اما تو دلش یه چیز دیگس،گفتم بهونه نیار ما نمیایم،تو هر جا که می خوای برووو...این از بابم پول نداره اما میره 100 تومن میبازه میاد عین خیالش نیست...اینم از اون یکی،دیگه حالم ازش بهم میخوره،امروز بزور تحملش کردم،همش نگاش میکردم حس تنفر تو وجودم بود،آره اون نمیفهمه...عقلش نمیرسه...دوستش میگه:دوسش داری میگم داشتم اما الان فقط تحملش میکنم،خدا کنه بره،دیگه نمی خوام ببینمش...انقدر نفهمه که نمیدونه جلوی من نباید این و اون و نگاه کنه.... اه ه ه ه ....نمیدونم چمه،فقط میدونم خسته شدم از همه چیز از همه کس...با خدا صحبت کردم اما دیدم جوابی نداد...آره اونم دیگه با من قهره....اره اونم دیگه دوسم داره...اونم میگه چقدر پررو هستی که با این همه گناه دوباره اومدی پیشم...دیشب کلی باهاش صحبت کردم اما دیدم گوش نمیده...اخه اگه تو به حرفم گوش ندی پس به کی بگم.....

براي آنان که چنين دوست میدارند ، خاک چندان وسيع نيست.اندوه کوهی نيست که از آن بالا رويم و گودالي نيست که در آن سر نگون شويم اندوه راه صافی است که از امروز به فردا ميرود . و من با تنهايی خود بلوری تراشيده ام به ابعاد جهان و آنرا در دريای اشک خود رها کردم...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 ساعت 23:55
 این متن و همین الان خوندم،تو یه سایت...خیلی به دلم نشست....

من این شعرو به همین شکل دیدم و نوشتم...اما مثل اینکه طبق گفته دوستان این شعر از نظر دستوری روان نیست...

 

    گاه آرزو میکنم زورقی باشم برای تو

           تا بدان جا برمت که می خواهی

                                      زرورقی توانا 

           به تحمل باری که بر دوش داری

          زورقی که هیچگاه واژگون نشود        

                به هر اندازه که ناآرام باشی   

                                   یا متلاطم باشد 

                    دریای ی که در آن میرانی...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385 ساعت 15:10

دیگه تموم شد،این سیزده روزه مزخرف دیگه تموم شد،این روزا خدا رو شکر در آرامش بود،دیگه از داد و بیدادای مامان و بابا هم خبری نبود اما واقعا مسخرس سال که جدید شده قوانین خونه هم تغییر کرده،مامان باید روزای فرد بیاد خونه،جمعه ها هم یه هفته در میون نباشه.مسخرس....از دیشب حالم گرفتس از دست این داداشم اصلا نمیفهمه چی میگه،همیشه فکر نکرده صحبت میکنه،دیشب برگشت به بابام گفت بابا تو هم پیر میشیا،نوبته قدرتمندی منم میرسه،یه روزی میرسه که من در میارم و تو می خوری.برگشته میگه بابا ما از شما ها هم بدتریم ما حوصله نداریم وقتی پیر میشی نگهت داریم،این جوجورو هم که میبینی،الانه که میگه دوست داره مثل عمه که وقتی نوبت نگه داشتن بابایی میشد میگفت بیاین این بابا رو ببرین خسته شدم،اومدم اعتراض کنم که نهههههه... بابام عمرمه.ولی بابام بهم نگاه کرد،برگشت به داداشم گفت اون روز روزه مرگه منه که به شماها محتاج باشم....قدیما اگه پسر از باباش خوشش نمیومد باز حرمتش و حفظ می کرد ولی الان راحت بهش میگین برو برای پیریت یه فکری بکن ما نگهت نمیداریم...محبت دیگه معنایی نداره...چرا واقعا چرااااااا

محبت دیگه معنایی نداره.الان مسخره ترین واژه محبته....

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
سه شنبه هشتم فروردین 1385 ساعت 11:18

زندگی نبرد بی فرجام لحظه هاست،

                            هدف جنگیدن،

                 خون دادن و به خون غلتیدن است،

                                    هدف پیروز شدن نیست،

    که حریفی در این میانه نیست...

    زندگی نبرد بی پایان میان من و من است

                 گر چه هنوز مشخص نیست،

                           کین نبرد مدام بر سر چیست...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه سوم فروردین 1385 ساعت 13:1

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد،

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد

بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او

یکریز و پی در پی

دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را....

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 ساعت 23:26

خسته شدم...خسته شدم...آخه این چه زندگی ای...دیگه نمیتونم ادامه

 بدم...ازت کمک میخوام...پس کجایی؟؟؟چرا نمیای؟؟؟

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 ساعت 20:41

روزها یکی پس از دیگری می گذرند و این منم که قافله عمر را از گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه اشک در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم.زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین تا ندانی شوری چیست و تا زخم روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی هرگز شیرینی موفقیت را درک نخواهی کرد...

موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حضیص به اوج می رسی و این لحظه است که درد را با آغوش باز حس کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک کنی... 

هر بهار را خزانی و هرخزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر خزانی وجود نداشت...                                                                                                                        آری زندگی همچون فصول سال است،هر فصل رنگ تازه به خود می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غم های زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم،سختی هایش را بار دیگر در می نوردم و خودم را می بینم که کوه مشکلات را پشت سر نهاده ام.شوقی مضاعف در وجودم حس می کنم و می پذیرم که زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست...

آری آری زندگی زیباست                                                                                                زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست                                                                                      گر بیفروزیش                                                                                                                       رقص شعله اش در هر کران پیداست                                                                               ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 17:34

شنبه۲۰ اسفند

بابایی یه هفتس که رفته ترکیه پیش پروین(مامانم)،از اونجا هم میره قبرس که طبق برنامه پولاشو ببازه و بیاد،خیلی دلم براش تنگ شده اما خوب نبودنش خوبه تا حدودی،آخه از گیراشو سرو صداهاش خبری نیست،وقتی که زنگ زد برگشتم بهش گفتم بابایی زودتر بیا دلم خیلی برات تنگ شده،میگه خوب من یه هفته نشده که رفتم اما قول میدم زودی بیام،بعضی موقع ها مثل بچه های پنج ساله میشم خوبیش این که بابام نمیزنه تو ذوقم،اونم با هام یه جوری رفتار میکنه که انگار همون جوجوی پنج سالم،خلاصه الان زنگ زد که نامادریت امروز خونس،میگم نه نیست،میگه خوب پس من امروز ساعت سه میرسه خونه،(واقعا روابط و حال می کنید،خونه ما پر از محبته...)میگه:خواب نباشیا،باید بیای کمکم کنی،میگم مگه چی آوردی،میگه سه-چهار تا ساک دارم،کلی ذوق کردم که پروین( مامان)برامون لباس فرستاده....نمیدونم چراااا واقعا چرااااامن باید مادرم(پروین)و به خاطره چند تیکه لباس دوست داشته باشم یا حداقل احترام بذارم...گفتنش برام همیشه راحته که بگم برام اهمیت نداره اما درک این موضوع برام....خلاصه بابایی امشب میاد.به جای شما هم میبوسمش...دیشبم با مامان(نامادریم)کلی صحبت کردیم درباره زندگی و...دیدم همش گله می کنم گفتم مامان بهتر نیست گذشته رو فراموش کنی یه کمی به خودت فکر کنی(مامان تازگیا حالش خیلی بده)میگه بعد عید می خوام برم بیمارستان بخوابم،عملام و انجام بدم،امیدوارم حرف نباشه بهش عمل کنه...دیگه درباره داداش کوچیکه حرف زدیم از اینکه بابام چرا انقدر به این دختره(دوست داداشی) اهمیت میده،چند وقت پیشا اومده بود خونمون من نبودم،بابام اومده بعد یه دفعه رفت تو اتاق،مامان میگفت زودی اومد بیرون،اومده به من میگه چرا نگفتی این دختره اینجاس،طفلی خجالت کشید...دلم سوخت براش،بعد میگه کاریم نمیکردند داشتن کتاب می خوندن...مسخرس،نه تورو خدا بیان کاریم بکنن تو خونه ای که همه هستن،یا اگر ایشون خجالت میکشیدن زمانی که همه خونن نمیاد خونه...نمیدونم این دختره برای بابام فرشتس،بگذریم از این که همش ایشون و میزنن تو سر ما،خدا رحم کرده این سراسری نمی خونه،وگرنه از دانشگاه خبری نبود...من دوسش دارم اما بعضی وقتا رفتار دیگران باعث میشه که آدم از طرف بدش بیاد...چند وقت پیشا یه چیزی گفت،برگشتم به شوخی بهش گفتم ببین مراقبه کارات باش دیدی اون عروس و چی جوری انداختیم بیرون،برگشته میگه اون عروس،عروس نبوده...دهنم وا موند،بابا تو چقدر پررویی،خلاصه یه جوری حالیش کردم پا رو دمم نذاره،اما خوب به این بدیم نیست که میگم،بعضی جاها خیلی هوامو داشته،خوب چه کنم میخوام برای بابم یه دونه باشم دست خودم نیست...بعدش این داداشا چرا انقدر پررو هستن؟به اونا چه من کجا میرم یا چی کار می کنم،من بابا دارم مگه غیر از اینه؟؟؟که برمیگرده به مامان میگه این دختره معلوم نیست کجا میره،به منم نمیگه...می خواستم بهش بگم تو کی من هستی،که بهت بگم...چرا پسرا غیرت و به این میبینن که گیر بدن،فلان کارو بکن،موهات و درست کن و...چرا وقتی گریه می کنی بی تفاوت میاد از کنارت رد میشه،یا وقتی پول احتیاج داری یا به روی خودش نمیاره یا کلی با منت پول میده،اما برای دوستاشون.....نمیدونم که بین این همه داداش این چی بود که گیر ما اومد...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه بیستم اسفند 1384 ساعت 17:30

خوب فکر کنم که اینجا یه سوءتفاهم کوچیک پیش اومده،اولا باید بگم که من قبلا هم گفته بودم که من تو اینجا از هر شعر یا نوشته ای که خوشم میاد براتون می نویسم و این شعرها یا نوشته ها برای خودم نیست و ثانیا باید بگم که جوجوتون اصلا عاشق نیست و دنبالشم نیست...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه سیزدهم اسفند 1384 ساعت 13:9

دوستت دارم،دوستت دارم بيش تر از معنای واقعی كلمه دوست داشتن! دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داری! دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داری! دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق! دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدی كه در اوج آسمان آبی در حال عبورند! دوستت دارم چون تو رو ميخواهم ! دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق! دوستت دارم بيش تر از آن چه تصور مي كنی! دوستت دارم همچو رهايی پرنده از قفس...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
پنجشنبه یازدهم اسفند 1384 ساعت 15:39

عشق درصفحه گيتي از خورشيدي درخشيد ومحبت در دشت وجود ازچشمه اي جوشيد و وفا نيزازقامتي منشا گرفت که همه و همه خلاصهاي از وجودتو بود . وجودي که همه وفا و عشق و محبت رايکجا وخالصانهدرخود داشت وبين ياران تقسيم مي کرد و اين تشنه عشق و محبت رانيز سيراب کرد.

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 11:51

از مرز خوابم می گذشتم

 سایه تاریک یک نیلوفر

 روی همین ویرانه ها فرو افتاده بود

 کدامین باد بی پروا

 دانه این نیلوفررا به سرزمین خواب من آورد

نیلوفر رویید

ساقه اش از ته خواب شقا هم سر کشید

 سیلاب بیداری رسید

 چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم

 نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود

در رگ هایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

 و همه من بود

 کدامین باد بی پروا

دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
چهارشنبه دهم اسفند 1384 ساعت 11:50
باباییم میخواد بره،به منم گفت بیا،به چشاش نگاه کردم و گفتم:نه بابایی من نمیام خودت برو.بهم گفت چرا نمیای؟گفتم بابا باثه چی بیام،به خاطره کی بیام،بهم میگه به خاطره مامانت،من میرم قبرس تو هم پیش مامانت باش،بهت خوش میگذره،گفتم:تابستون خیلی خوش گذشت که الانم بگذره...تابستون بهم گفت به من نگو مامان،الان برم حتما مادر بودنش و به طور کامل...بابام گفت انقدر سخت نگیر اونم مشکلات داره،گفتم بابایی مگه من نکشیدم،مگه یه عمر له له این ونمیزدم برم بغلش کنم بهش بگم مامان،مگه چند سال یه بار میدیدمش که بهم میگه نگو مامان به من،من احساس پیری می کنم،ازدواج کرده دلش جوون شده و دیگه ما رو نمیبینه.بهش گفتم یه روز خودت و جای من بزار،اونوقت می فهمی من چی میگم...نگام کرد هیچی نگفت...گفتم تو برو بهت خوش بگذره به مامانمم بگو،گاهی دلم برات تنگ میشه،اما مهم نیست،دل من خیلی وقته که از سنگ شده،مثل همیشه میزارم زیر پام و فشارش می دم....
نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 16:18
تصمیم گرفتم از هر شعر یا نوشته ای که خوشم میاد براتون تو اینجا بنویسم.البته یه مدتی شروع کردم امیدوارم شما هم خوشتون بیاد...

با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من،من بچه بودم اونم بچه بود،سرم و بالا کردم سرش و بالا کرد،دید که من و میشناسه، خندیدم.گفت دوستیم گفتم دوست دوست.گفت تا کجا؟ گفتم دوستی که تا نداره،گفت تا مرگ،خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره،گفت باشه،تا پس از مرگ. گفتم نه نه نه نه تا نداره، گفت قبول.تا اونجا که همه دوباره زنده میشن،یعنی زندگی پس از مرگ،بازم باهم دوستیم،تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه من و توبا هم دوستیم.خندیدم و گفتم تو براش تا هر کجا که دلت می خواد یه تا بزار،اصلا یه تا بکش ازسر این دنیا تا اون دنیا،اما من اصلا براش تا نمی ذارم.نگام کرد،نگاش کردم،باور نمی کرد.میدونستم اون می خواست حتما دوستی ما تا داشته باشه،دوستی بدون تا رو نمیفهمید... 

گفت بیا برای دوستیمون یه نشانه بزاریم.گفتم باشه تو بزار.گفت شکلات.هر بار که همدیگرو میبینیم یه شکلات مال تو یه شکلات مال من.باشه،گفتم باشه.هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دست من.باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی دوستیم دوست دوست.من تندی شکلاتام و باز می کردم تند و تند میمیکیدم.میگفت شکمو تو دوست شکموی منی و شکلاتاش و میذاشت تو یه صندوقچه کوچولو قشنگ،میگفتم بخورش،می گفت تموم میشه،می خوام تموم نشه برای همیشه بمونه،صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدومش و نمیخورد. من همشو خورده بودم.گفتم اگه یه روز شکلاتات و مورچه هابخورن یا کرما،اونوقت چی کار می کنی؟گفت مواظبشون هستم.میگفت می خوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم،و من شکلاتام و می ذاشتم تو دهنم و میگفتم نه نه نه تا نه دوستی که تا نداره.

یک سال،دو سال،چهارسال،هفت سال،ده سال،بیست سالش شده.اون بزرگ شده منم بزرگ شدم،من همه شکلاتام و خوردم اون همه شکلاتاش و نگه داشته،اون آمده امشب تا خداحافظی کنه.می خواد بره،بره اون دوردورا،میگه میرم اما زود برمیگردم.من که میدونم میره و برنمی گرده،یادش رفته شکلات به من بده،من که یادم نرفته،یه شکلات گذاشتم کف دستش،گفتم این برای خوردنی،یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش،اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت،یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش،هر دو تا رو خورد.خندیدم.میدونستم دوستی من تا نداره،می دونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه.خوب شد همه شکلاتام و خوردم اما اون هیچ کدومشو نخورده.حالا بایه صندوق پر از شکلاتای نخورده چی کار میکنه...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
شنبه ششم اسفند 1384 ساعت 16:14

اول اسفند

این هفته همش غم بود و غصه،همش یاد کمبودای عاطفیم،یاد یه لحظه نوازش مادر ودیگه حتی نوازش پدر،خیلی با هم سنگین شدیم اصلا خودمونم نمیدونیم برای چی داریم زندگی می کنیم.خودش می گفت ما مجوریم با هم زندگی کنیم.به زورو زحمت رفته تلفن وصل کرده،به من میگه نشین انقدر فک بزن،بهش میگم بابا مگه منم فقط.برگشته میگه تو عامل اصلی هستی کی ازت خلاص میشیم خدا میدونه...از این حرفش ناراحت نشدم،از این ناراحت شدم که چرا همه جا کاسه کوزه ها سر من شکسته میشه چراااااا. تا چند وقت پیش فکر می کردم که داداشی بزرگه من و دوست داره،اما وقتی با پوزخندی بهم گفت بابا می خواد موبایل تو ازت بگیره،یا بعدش اومده می گه مامان به من هفته ای یه بار زنگ میزنه،این کارو می کنه اون کارو می کنه،بهش گفم خوب بمنچه،بهم گفت مادرت خیلی مریضه،برگشتم گفت خوب به جهنم چی کار کنم،میدونه من حساسم،میدونه من حسودم،میدونه وقتی میگه مامان،اشکام میریزه،اما بازم میگه...با عمم شب رفتیم یه دور زدیم فقط اشک میریختم،برای زندگیم برای سر نوشتم که کی می خواد تموم شه واقعا خسته شدم،وقتیم میبینم داداشیام باهام اینجوری می کنن،بابامم منتظره بهونه است،خسته میشم.نمیدونم خدا کی می خواد بهم لطفی کنه...نمیدونم...

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع:  
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384 ساعت 14:45
نا امید نبود چون طعم زندگی را چشیده بود و سایه زندگی را حس کرده بود.چون هنوز خون دررگ های او جاری بود.غروب خورشید،استواری کوه ها،امواج دریا،گرمای شن های ساحل،زیبایی شکوفه های درختان و زیایی پیچ و خم های زندگی را دیده بود.

او طعم عشق را چشیده بود و رنگ عشق را دیده بود،پس چطور می توانست نا امید باشد در حالی که هنوز فرصت تجربه کردن چیزهای گوناگون را داشت پس امروزش را از دست نداد.

نوشته شده توسط جوجو | لینک ثابت | موضوع: